تبليغاتX
آرمــــــــان

آرمــــــــان

ما زندهـ به آنیم که آرام نگیریم موجیم که آسودگی ما عدم ماستـــ

 

 

می خواهند نور خدا را با دهان هایشان خاموش کنند!!!!

حضرت امام هادی النقی


يُرِيدُونَ لِيُطْفِؤُوا نُورَ اللَّهِ بِأَفْوَاهِهِمْ وَاللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَلَوْ كَرِهَ الْكَافرون

آنان می خواهند نور خدا را با دهان هایشان خاموش کنند

حال آنکه خدا تمام کننده نور خویش است

هر چند کافران را خوش نیاید

قرآن      عظیم

سوره مبارکه صف

آیه شریفه 8



طبقه بندی: امام هادی النقی 

شنبه سی ام اردیبهشت 1391 |

پست ثابت

سوال:

برای احیای فریضه امر به معروف و نهی از منکر در این روزها چه کنیم؟


پ.ن: لطفا حوصله کنید و زحمت بکشید و نظرات خود را بنویسید.پیشاپیش سپاس گذارم

پ.ن۲:مطالب قابل نشر دوستان پس از ویرایش در ادامه پست و در قسمت پاسخ این سوال و نه قسمت نظرات قرار خواهد گرفت.

پاسخ های دوستان:

فا۲:

و اما اگر ما ، امر به معروف را در یک دایره محدود ، آن هم به وسیله افراد معلومی زندانی کنیم ، دشمن هم در تبلیغات خودش ، بنا می کند سمپاشی کردن ؛ که در ایران بناست از این به بعد نسبت به زنهای بد حجاب ، این طور عمل شود !

این واجب به این عظمت را ، که قوام همه چیز به اوست ، بیاورند در دایره ای محدود ، در خیابانهای تهران ؛ آن هم نسبت به چند نفر زنی که وضع حجابشان مثلاً درست نیست ، این است معنای امر به معروف ؟ این است معنای حضور نیروهای مومن در صحنه های گوناگون جامعه!؟

 قضیه ، بالاتر از این حرفهاست .

تخلفها یک اندازه نیست ؛ یک نوع نیست. تخلفها ، تخلفهای فردی نیست.

بالاترین تخلفها، آن تخلفها و آن جرائمی است که پایه های نظام را سست می کند ،

نومید کردن مردم ، نومید کردن دلهای امیدوار ، کج نشان دادن راه راست ، گمراه کردن انسانهای مومن و با اخلاص ، سوء استفاده کردن از اوضاع و احوال گوناگون در جامعه اسلامی ، کمک کردن به دشمن ، مخالفت کردن با احکام اسلامی ، تلاش برای به فساد کشاندن نسل مومن ...

امروز دستهایی تلاش می کنند ، تا فساد را به صورت نامحسوس – نه آن طوری که شما در خیابان آن را ببینید و بفهمید و مشاهده کنید – به شکل های گروهکی ، ترویج کنند و جوانان را به فساد بکشانند؛ پسرها را به فساد بکشانند ؛

مردم را به بی اعتنایی بکشانند .

منکرات ، اینهاست. منکرات اخلاقی ، منکرات سیاسی ، منکرات اقتصادی ... همه جا ، جای نهی از منکر است .

یک دانشجو هم ،در محیط درس می تواند نهی از منکر کند ، یک کارمند شریف هم ، در محیط کار خود ، می تواند نهی از منکر کند. یک کاسب مومن هم ، در محیط کار خود ، می تواند نهی از منکر کند. یک هنرمند هم ، با وسایل هنری خود ، می تواند نهی از منکر کند. روحانیون در محیط های مختلف ، یکی از مهمترین عوامل نهی از منکر و امر به معروف اند نمی شود این واجب بزرگ الهی را در دایره های کوچک ، محدود کرد.

کار هم ، کار همه است . اینطور نیست که مخصوص عده خاص باشد. البته هر کس وظیفه ای دارد .

من در پیام تشکری که منتشر شد ، عرض کردم ، قشرهای مختلف ، باید جایگاه خود را در امر به معروف و نهی از منکر پیدا کنند . هر کس ، جایگاهی دارد ، و بداند که کجا باید نهی از منکر بکند!

"مقام معظم رهبری"

علی:

عمل در حد وسع خود .یعنی وظیفه شناسی و عمل به وظیفه .که آن هم یک چیز شخیصت و به مقدار زیادی به درونیات فرد بستگی دارد این وظیفه شناسی و عمل به وظیفه که عمل به وظیفه خیلی سخت تر از وظیفه شناسی است.

حالا اگر کل جامعه وظیفه خود را شناختند و عمل کردند.این اصل احیا میشود.یعنی یک حکم قطعی نمی توان صادر کرد چون وظیفه ها تابع وسع انسان ها و شرایط پیرامون است.تمام درد جامعه ی ما اینست که جامعه ی وظیفه شناسی نداریم.
جامعه ی ما شدیدا خودخواه است.یعنی مصالح فردی به شدت بر مصالح جامعه برتری دارد.انتخاب رشته های دانشگاه در کنکوری ها بر اساس بازار کار و علاقه است صرفا.خودم را اولین نفر می گویم.چون دوران دبیرستان کسی نبود من را به وظیفه ام آشنا کند فقط به فکر رشته ای بودم که بازار کار داشته باشد.نه این که نیازی از نیاز های اسلام و مسلمین را برطرف کند.
یا سرمایه داران به جای نیاز سنجی و برطرف کردن نیاز ها برای جامعه نیاز سازی کاذب می کنند.
باید جامعه عادت کند وظیفه شناس باشد.این هم وظیفه متولیان فرهنگی جامعه است که همه شان تعطیل انداز حوزه و روحانیون بگیر که بزرگترین عیبشان اینست که در قم متراکم شدند و حاضر نیستند در بروند از قم تا آموزش و پروش افتضاح.جامعه ی شدیدا بی دردی داریم.
خلاصه :احیا امر به معروف نیاز به وظیفه شناسی و عمل به وظیفه دارد.

 آهو:

http://www.mohtad.blogfa.com

فا۲:

سوال: چند وقتي است که مشکل بدحجابي و ارائه فرهنگهاي غلط در دانشگاهها دغدغه بسيج اين دانشگاهها شده است. اگر قاطعيت را ملازمه کارمان کنيم، مطرود خواهيم شد. پيشنهاد حضرت‌عالي چيست؟


مقام معظم رهبري (حفظه الله ) :

قاطعيت يعني چه؟ يعني برخورد فيزيکي و جسماني؟

 اين‌که درست نيست و ما اصلاً اين را توصيه نـميکنيم؛ اما گفتن و تذکّر دادن، خوب است. چه اشکال دارد با اخلاقِ خوب تذکّر دهند؟ ديروز حديثي را براي جمعي ميخواندم که آمر به معروف و ناهي ازمنکر بايد خودش به آنچه دارد امر و نهي ميکند، هم عالم باشد و هم عامل. «رفيق لمن يأمر و رفيق لمن ينهي»؛ با رفق ومدارا امر و نهي کند. امر و نهي، يعني دستور دادن - بکن، نکن – غير از تمنا کردن است؛ اما همين را با رفق، مدارا و محبّت – نه با خشونت – انجام دهد. به نظرم اين‌طوري بايد عمل شود.


ديدار با دانشجويان دانشگاه شهيد بهشتي 22/2/82



یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 |

                                      من 

                         مسیــــح 

                     ای                      کن!

             قبول                    قبور

دل مرده ام                  اهل    

                       زیارت

                  هم

   یک جمعه



شنبه سی ام اردیبهشت 1391 |

او خواهد آمد...

امام خامنه ای:

اگر مهدويت نباشد،

معنايش اين است كه همه‌ى تلاش انبياء،

 همه‌ى اين دعوتها، اين بعثتها،

اين زحمات طاقت‌فرسا، اينها همه‌اش بى‌فايده باشد،

بى‌اثر بماند.

 بنابراين، مسئله‌ى مهدويت يك مسئله‌ى اصلى است؛

جزو اصلى‌ترين معارف الهى است.

 لذاست كه در همه‌ى اديان الهى هم تقريباً - حالا تا آنجائى كه ما اطلاع داريم -

يك چيزى كه لبّ و معناى حقيقى آن همان مهدويت است، وجود دارد،

منتها به شكلهاى تحريف شده، به شكلهاى مبهم،

 بدون اينكه درست روشن باشد كه چه ميخواهند بگويند.



جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1391 |

راز گل سرخ-قسمت چهارم

مصطفي شب امتحاني بود. آنقدر خوب درس را در كلاس مي گرفت كه نيازي نبود به او بگوييم درس بخوان.

مي گفت رتبه ام سه رقمي مي شود و فقط هم مهندسي شيمي شريف. همين هم شد؛ 729 مهندسي شيمي شريف.

 چيزي هم كه باعث شد بعد از دانشگاه برود در انرژي اتمي، نه درس خواندن زياد كه كارهاي تحقيقاتي و عملي اش بود. مصطفي بيشتر از آنكه در كتابخانه و كلاس باشد، در آزمايشگاه بود. از اين آزمايشگاه به آن آزمايشگاه.
در دانشگاه خيلي فعال بود. در كنار اين فعاليت ها به مسائل سياسي هم خيلي حساس بود. در زمينه مسائل علمي ادعايي نداشت. ادعايش در سياست بيشتر بود! بينش و بصيرتش بالا بود. مثل 9 دي.

علاقه خاصي هم به سردار بي نشان احمد متوسليان داشت. عضو شوراي مركزي بسيج دانشجويي بود. كتابخانه و نوارخانه راه انداخته بود. مسئول فرهنگي بسيج بود. همانجا هم با خانمش آشنا شد.
¤
خواستگاري كه رفتند، نه سربازي رفته بود و نه كار داشت.

 خانواده دختر گفتند سربازي ات را كه رفتي و كار پيدا كردي بيا حرف بزنيم. يك سال نشد كه به خاطر قد و وزن معاف شد. شغل هم پيدا كرده بود. محرمانه بود و نمي توانست بگويد كار دارم. بالاخره راضي شدند.

از همسرش مي پرسم؛ مصطفي چه داشت كه براي همسري انتخابش كرديد؟
- دو خصوصيت اصلي داشت. صداقت و ايمان واقعي. وقتي با هم صحبت كرديم، درسش تمام نشده بود، سربازي نرفته بود و كار هم نداشت. اما فهميدم آدمي است كه روي اهدافش پايبند است و اهل كوتاه آمدن نيست.

مهرباني اش هم كه جاي خود داشت. طوري برخورد و رفتار مي كرد كه جايي براي دغدغه هاي مادي و اينجور نگراني ها باقي نمي ماند.

مصطفي هيچوقت براي پول كار نمي كرد. او از اصلي ترين افرادي بود كه سايت نطنز را راه اندازي كردند اما هرگز انتظار پاداش نداشت. خانواده اش هم همينطور. مي گفت ما هيچ چشم داشتي نداريم. و نداشت كه اگر داشت مستاجر نبود.

ادامه دارد...




ادامه مطلب

طبقه بندی: رازگل سرخ 
برچسب ها: مصطفی احمدی روشن  شهید 

سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391 |

نور علی نور



شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 |

آسیدمرتضی...

 

 

حالا انسان می فهمد که اساس تمام امور، باور است

و این شک است که با درد و رنج، انسان را هزار تکه می کند.

شهید سید مرتضی آوینی

 




برچسب ها: شهید 

پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391 |

ادامه داستانکم-رفیق بی کلک مادر

 

بالاخره فرصتی پیش اومد که بقیه داستانکم رو بذارم رو وب

رفقا لطفا برای مطالعه بقیه داستان به ادامه مطلب برید و قبلش با اسم و ی آدرس (مثلا وبتون) کامنت بذارید که پسورد رو براتون بذارم.

ممنون از توجهتون

قول میدم وقتی جایزه ادبی می گیرم از زحماتتون تشکر کنم!!

این هم لینک قسمت اول که رو وب گذاشتم برای دوستانی که تمایل دارن بدونن چه خبره!!!

"قسمت اول داستان"

 




ادامه مطلب

چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391 |

اشک میـــــــــــــــــــــــــــ ریــــــــــــــــــــــــــــــــــــ زم

آیا کسی هست که مرا یاری کند؟

حسیـــــــــــــــــــــــــــــــن

دلم رو بردی

منو تو آخــــــــــــــــر

حرم نبردی

اللهم عجل لولیک الفرج

بسم الله حسین

حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین



چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391 |

راز گل سرخ-قسمت سوم

بعضي ها فكر مي كنند شهدا قديس هستند اما مصطفي زندگي را دوست داشت. شغلش را دوست داشت. همسر و بچه اش را دوست داشت. پدر و مادرش را هم دوست داشت. مسائل مادي زندگي اش را هم درست تامين مي كرد.

با همه اينها، صادقانه خدمت مي كرد. هميشه مي گفت وجدانم راحت است كه در مقابل اين حقوقي كه مي گيرم، چندين برابر كار مي كنم.

پست هاي مهمي هم به مصطفي پيشنهاد كرده بودند. از مديرعاملي ايران خودرو تا پست هاي كليدي در وزارت نفت و ...
اينها را مي آمد خانه و به من مي گفت؛ مامان! الان محل خدمت اينجاها نيست. محل خدمت فقط در انرژي اتمي است. چيزي كه مظلوم واقع شده، اين است. من نمي توانم كارم را آنجا نيمه كاره بگذرام و بروم دنبال اين پست ها. بچه هايي كه با خودم بردم آنجا، آن بيست - بيست و پنج نفر را كه در خط رهبري هستند، نمي توانم رهايشان كنم و بروم.
¤
خط قرمز مصطفي، ولايت فقيه بود. به ندرت عصباني مي شد و آن موارد نادر هم زماني بود كه كسي مي خواست از اين خط قرمز عبور كند.
خيلي وقت شركت در راهپيمايي نداشت. اما اگر يك روزي احساس مي كرد كه حضورش ضروري و امر رهبر است حتماً مي رفت، با همسرش. عليرضا را هم مي گذاشت روي دوشش و مي برد. حتي اگر شبش دير وقت از نطنز رسيده و خسته بود. مثل 9 دي.
مادر مي خنديد و مي گفت؛ اين بچه را ديگر كجا مي بري؟ مصطفي جواب مي داد: نه مادر! عليرضا هم بايد ياد بگيرد.

ادامه دارد...




ادامه مطلب

طبقه بندی: رازگل سرخ 
برچسب ها: مصطفی احمدی روشن  شهید 

سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391 |

آخرین تصویر از دنیا

 

نفس های انسان گام هایی ست که به سوی مرگ برمی دارد...

 

 چه بخوای چه نه

ی روز عمر من و تو هم تموم میشه

و سنگینی سنگ لحد رو روی سینه مون احساس میکنیم

و سردی خاک رو

تقوا یعنی

متوجه باش چکار میکنی

و برای کی کار میکنی و

آدم کی هستی

و وقتت رو

و عمر جوونیت رو

صرف چی میکنی

تقوا

تقوا

تقوا

کی میخام تقوا داشته باشم نمی دونم!

اللهم الرزقنا شفـــاعة ال ح س ی ن یـــــــوم الورود



شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391 |

راز گل سرخ-قسمت دوم

جنگ كه شروع مي شود، رحيم هم عازم جبهه مي شود. آقا رحيم از حضورش در جبهه حرف چنداني نمي زند و عمداً طفره مي رود. مي پرسم در كدام عمليات ها بوديد؟ مي گويد؛ ما آن عقب ها بوديم!
¤
از روش تربيتي مصطفي كه مي پرسم، مادرش مي گويد؛ «مصطفي در خانواده اي تقريباً مذهبي به دنيا آمد.»

توضيحات بعدي معلوم مي كند كه تقريباً مذهبي داريم تا تقريباً مذهبي!

جد پدري و مادري مصطفي، هر دو مجتهد بوده اند. از طرف پدري، جدش ملامصطفي همداني است و از طرف مادري هم جدش مي رسد به آيت الله سيد مهدي مهدوي اردكاني كه هم دوره و هم درس آيت الله نخودكي بوده و در حوزه عليمه نجف درس مي خوانده و مزارش در يزد زيارتگاه است.
پدر از همان اول هر جا مي رفت او را هم با خودش مي برد؛ مسجد، تشييع شهدا. بزرگ تر كه شد، خودجوش به اينطور مجالس مي رفت.
هميشه خنده رو و بذله گو بود و اين موضوع در تمام عكس هايش هم هويداست كه لبخندي بر لب دارد.
مصطفي علاقه عجيبي به مادر و پدرش داشت و همين علاقه بين مصطفي و عليرضاي چهار ساله اش هم بود.
¤
عموي مصطفي هم همان اوايل جنگ در سال 60 در كردستان مفقودالاثر شد.

وقتي همرزمانش مجبور شدند تركش كنند، مجروح اما هنوز زنده بود. پيكرش هرگز بازنگشت. اسمش ابوالمحسن بود.

مي گفت چشم هاي اين بچه نشان مي دهد مرد بزرگي خواهد شد. راست مي گفت. مصطفي آنقدر بزرگ شد كه رفت پيش عمويش.

ادامه دارد...




ادامه مطلب

طبقه بندی: رازگل سرخ 
برچسب ها: مصطفی احمدی روشن  شهید 

پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391 |

بخشی از اولین داستانکم "رفیق بی کلک مادر"

بعد از دویدن های پی در پی  از خونه تا پردیس و از پردیس تا دانشگاه و سلف و ایستادن تو ایستگاه ، حالا توی اتوبوس پردیس نشستم و سرمو تکیه دادم به شیشه و دارم بیرونو نگاه میکنم که چشمم میفته به اتوبوس جلویی که اتوبوس دختراست و پشتش نوشته "هذا من فضل ربی"... یاد بچگی هام افتادم.

بچه که بودم با مامان و بابا خیلی مسافرت می رفتیم همیشه توی جاده پشت کامیون ها و تریلی ها و چیزایی که نوشته بودن توجهمو به خودشون جلب می کردن. از به " چشمانت بیاموز که هرکس ارزش دیدن ندارد"  تا  " جگر شیر نداری ، سفرعشق نرو " و حتی " رفیق بی کلک مادر".

و این آخری همیشه در همه ی سفرها تکرار می شد. نمی دونم تو چقدر مادرتو دوس داری ولی خیلی ها رو می شناسم که بدون مادرشون نمی تونن زندگی رو تصور کنن و عده ای رو هم می شناسم که... بهتره نشناسم!

من که خواهر نداشتم و ندارم اما یادمه از اون وقتی که هفت سالم بود و خواهر کوچیکه سعیدو توی کوچه مون می دیدم ، دلم ی جورایی می شد که نمی دونم چی بود! بعدا فهمیدم که – بین خودمون باشه- خیلی دوسش داشتم!

به من می گفت داداش علی. ی بار مادر سعید برای خوهرش ی چادر دوخت و آبجیش چادرو سرش کرد و اومد تو کوچه...دوید جلومو گفت: " داداش علی؟خوشگل شدم؟" شبیه ی فرشته ی کوچولو شده بود. تا اومدم حرف بزنم ، سعید رسید و گفت: " شبیه مامان شدی ، حالا برو خونه دیگه! " و بعد برای اینکه حس غیرتشو پنهون کنه رو کرد به من و گفت : " مامانم با آبجیم کار داشته..."....


پ.ن۱: به عنوان اولین داستان ، می دونم که می تونه سرشار از اشکال باشه. از نظرات دوستان استقبال می کنم.

پ.ن۲: ادامه داستان رو هروقت نوشتم رمز رو برای دوستانم می فرستم . لطف کنید و نظر بدید.

پ.ن۳: زبان داستان عمدا محاوره نوشته شده.

پ.ن۴: شخصیت ها خیالی هستند.

پ.ن۵: صرفا جهت اطلاع!!!! میگم که موضوع داستان اخلاقی هست و عاشقانه نیست!

پ.ن۶: دعام کنید! ۳پاس



سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391 |

یاس فلسفی

نه! گول نخور!

دچار یاس فلسفی نشدم اما وبشو که خوندم احساس کردم که بعله من هم در زلزله هستم ...مخصوصا امروز بعد از بازدید از نمایشگاه فاطمیه دانشگاه ، که اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که نمایشگاه سال قبل خییییییییییلی بهتر از امسال بود...و بعد گفتم خســــــــــته نباشی ! با این همه اعتماد به نفس حتما خدا ازت قبول کرد!!!

و بعد یاد اون تشییع پیکر نمادین مادر افتادم تو خیابونا که هدیه ش این بود که بفرستنش مکه و بره بقیعو... ینی میشه من...؟

اونوقت دلم مثل همه ی این چندروز پر زد و رفت کنار خونه ش...لبیک اللهم لبیک... مثل این چند روز که بیشتر از هر وقتی در عمرم ، مدام خودمو کنار خونه ش تصور می کنم و یاد روز شهادت مادر میفتم که پا تو صحن غدیر حرم امام رضا گذاشتم و چشمم که به سنگ های سفید صحن افتاد و ناخودآگاه و شاید با کمال پررویی!! گفتم کاش این سنگ ها ، سنگ صحن پیامبر بود... و بعد یاد هممممه ی اونایی میفتم که خبر دارم این روزا اون طرفان و بعدتر ... دلم می سوزه...

فقط اسم حج و یدک می کشم!....آهـ ...چه کسی می داند که تو در پیله ی تنهایی خود تنهایی؟...

.

.

.

یا رب امسال بدان رکن و مقامم برسان

کام من دیدن کعبه ست و به کامم برسان

 مدینه النبی



دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391 |

راز گل سرخ-قسمت اول

پدرش چند سال پيش از انقلاب وارد شهرباني مي شود.

اما چون زير بار حرف زور و اوامر طاغوت نمي رفته، اغلب در زندان و زير شكنجه بوده است.

اصليت پدر همداني است. مي فرستندش يزد. خانه اي مجردي اجاره مي كند. همانجاست كه صديقه خانم را كه آن روزها مدرسه مي رفته، مي بيند.
آقا رحيم اهل مسجد محل هم هست. همان مسجدي كه مادر صديقه مي رود.

شنيده پدر صديقه خانم به رحمت خدا رفته و مادرش شيرزني است كه چهار دختر را با آبرومندي بزرگ مي كند. اينها را كه مي فهمد، مصمم تر مي شود و خواستگاري مي كند.

مادر از اينكه يك آدم نظامي اهل مسجد و مومن است، خوشش مي آيد و اينطور مي شود كه ازدواج مي كنند.

شغل رحيم تعقيب و سركوب مخالفان رژيم است اما خودش هم جزء همين مخالفان است و اطاعت نمي كند. هر روز يك دردسر و داستاني برايش درست مي كنند و بيش از آنكه در محل كار باشد در زندان و بازداشت است.

بعد از پيروزي انقلاب برمي گردند همدان، محله امام زاده عبدالله.

اولين و آخرين پسر خانواده احمدي روشن در همين محله متولد مي شود. اسمش را مي گذارند مصطفي. چه كسي فكرش را مي كرد اين نوزاد نحيف كه موقع تولد فقط دو كيلو وزن داشت، يك روز چنان خار چشم دشمنان اين آب و خاك مي شود كه...

ادامه دارد...



طبقه بندی: رازگل سرخ 
برچسب ها: مصطفی احمدی روشن  شهید 

یکشنبه دهم اردیبهشت 1391 |

...

 

 

                                یا وفـــــــا

یا خبر وصل تــــــــــــــو

                                                  یا مرگ رقیبـــــــــــ

 

شود آیا کهـ فــــلــــکـ زین دو ســــــه کاری بکند؟

 

 


پ.ن: اثرات بعد از تماشای یک فیلم بود...که  با وجود نقدهای فراوان به ساخت ، به شدت با داستان  آن حس همذات پنداری داشتم!

پ.ن۲:چو عاشق می شدم گفتم که بردم گوهر مقصود/ندانستم که این دریا چه موج خون فشان دارد...

پ.ن۳:الا یا ایها الساقی ادر کاسا وناولها/ که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها...

پ.ن۴:دیدی ای دل که غم عشق دگر باره چه کرد؟چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد؟

پ.ن۵:...آهـ بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست...



شنبه نهم اردیبهشت 1391 |

مادرم رفت پشت در...اما...

گفت                                                در مي‌زنند مهمان است
گفت                                                آيا صداي سلمان است؟

اين صدا، نه صداي طوفان است
مزن اين خانه مسلمان است


مادرم رفت پشت در، اما...

 

.

.


گفت: آرام ما خدا داريم
ما كجا كار با شما داريم
و اگر روضه‌اي به پا داريم
پدرم رفته ما عزاداريم

پشت در سوخت بال و پر، اما...



آسمان را به ريسمان بردند
آسمان را كشان كشان بردند
پيش چشمان ديگران بردند

مادرم  داد   زد   بمان!

بردند


بازوي مادرم سپر،اما...



بين آن كوچه چند ....بار ..... افتاد
اشك از چشم روزگار افتاد

پدرم در دلش شرار افتاد


تا نگاهش به ذوالفقار افتاد-

گفت: يك روز يك نفر اما...

 

 




برچسب ها: سیدحمیدرضابرقعی 

سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391 |

چا-دُر

می گویند سیاهے ِ چادرم چشمــــ را میزند!

چشم آدم هاے حریص وهرزه را ، چشم را که هیچ ! خبرندارند تازگے

ها دل را هم می زند!دل آدم هاے مریض و بیمار دل را!

از شما چه پنهان چادرم دست و پا گیر هم هست!دست و پاے بے بند و

بارے را می بندد!

چادر براے کسانے استــــ که نمے خواهند عزتــــ ِ آخرتشان را به بهاے

نا چیز ِ لبخند هاے هرزه بفروشند!

┘◄ چادرم سند بندگے و عبودیتم را امضا مے کند!

.

پینوشت: تقدیم به تمامِ دخترانِ بهــاری،که تابستان نیز، با غرور چــادر بر سر میکنند…

منبع:دلپریزاد



چهارشنبه سی ام فروردین 1391 |

موضع تهاجمی در جنگ نرم بگیرید

حتما حتما حتما حتما  حتما ...

این پادکست رو گوش کنید

 

 



سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391 |

روزی به خودم گفتم...

ای فلانی!

که وبلاگ می نویسی و کامنت میگذاری برای دیگران به خصوصی

 و یادت می رود تیک خصوصی اعمالت را گاهی بزنی

و دلت به مرام این و آن خوش است و

به طولانی بودن عمر و

فرصت توبه!

نمی ترسی خدا دکمه ی تائید را بزند و آنچه نمی خواهی بشود؟؟!!!

یا ایها الذین آمنوا... اتقوا الله...

تقوا پیشه کنیـــــــد...تــــــــ قـــــــــ و ا



سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391 |
تک تیرانداز

این ماهی ، منم...فاطمه!
«علم می‌گوید ماهی به خاطر دور شدن از آب به دلایل طبیعی می‌میرد.
اما هرکس یک بار بالا و پایین پریدن ماهی را دیده باشد تصدیق می‌کند که ماهی از بی‌آبی به دلیل طبیعی نمی‌میرد.
ماهی به خاطر آب خودش را می‌کشد.
خشم، عجز، تنهایی، خفقان... اینها لغاتی علمی نیستند.
ارمیا ماهی بی دست و پای حلال گوشتی شده بود روی زمین!»
×××××××××
خبر این است که:من نیز کمی بد شده ام
اعتراف این که:
در این شیوه
سرآمدشده ام
پدرم خواست که فرزند مطیعی بشوم
شعر پیدا شد و من آنچه نباید شده ام!
مدعی نیستم اما
هنری بهتر ازین؟
که همانی که کسی حدس نمی زد شده ام!!
×××××××××××××××××
کسی که مردم را بشناسد، تنهایی را برمی گزیند.
مولا علی

پست الکترونیک

 

موضوعات

جهاد اقتصادی

ارباب بی کفنم...حســـــــــــــین

رازگل سرخ

امام هادی النقی

مرگ بر اسرائیل

کتاب و کتابخوانی

داستان معراج

رزق امروز

زیارت عاشورا در نگاه مردان آسمانی

غدیر، روز ولایت

 

مطالب اخیر

می خواهند نور خدا را با دهان هایشان خاموش کنند!!!!

پست ثابت

او خواهد آمد...

راز گل سرخ-قسمت چهارم

نور علی نور

آسیدمرتضی...

ادامه داستانکم-رفیق بی کلک مادر

راز گل سرخ-قسمت سوم

 

برچسب ها

امام خامنه ای (9)  شهید (9)  امام رضا (7)  مصطفی احمدی روشن (6)  سیدالشهدا (5)  علیرضاقزوه (3)  سیدحمیدرضابرقعی (2)  مدیریت نفتی (2)  نفت (2)  انقلاب اسلامی (1)  ورزش (1)  مصطفی (1)  کتابخوانی (1)  حسین قدیانی (1)  علی اکبربقایی (1)  آب و نان (1)  مادرم فاطمه (1)  

آرشیو مطالب

هفته چهارم اردیبهشت 1391

هفته سوم اردیبهشت 1391

هفته دوم اردیبهشت 1391

هفته اوّل اردیبهشت 1391

هفته چهارم فروردین 1391

هفته دوم اسفند 1390

هفته اوّل اسفند 1390

هفته چهارم بهمن 1390

هفته سوم بهمن 1390

هفته دوم بهمن 1390

هفته اوّل بهمن 1390

هفته چهارم دی 1390

هفته سوم دی 1390

هفته دوم دی 1390

هفته اوّل دی 1390

هفته چهارم آذر 1390

هفته سوم آذر 1390

هفته دوم آذر 1390

هفته اوّل آذر 1390

هفته چهارم آبان 1390

هفته سوم آبان 1390

هفته دوم آبان 1390

هفته اوّل آبان 1390

هفته چهارم مهر 1390

هفته چهارم مرداد 1390

هفته سوم مرداد 1390

هفته چهارم تیر 1390

هفته سوم تیر 1390

هفته چهارم خرداد 1390

هفته سوم خرداد 1390

هفته اوّل خرداد 1390

هفته چهارم اردیبهشت 1390

هفته دوم اردیبهشت 1390

هفته اوّل اردیبهشت 1390

هفته چهارم فروردین 1390

هفته سوم فروردین 1390

آرشيو

 
 

پیوند ها

پایگاه جامع عاشورا

قالبهای مذهبی وبلاگ

مهدی مهر

اندیشه پیروز

سید شهیدان اهل قلم

مبارزکلیپ

مدافع کلیپ

نارنجک

دوئل

بیم عرف ت

آپلودعکس

جانبازان شیمیایی

قافله شهدا

فتنه سبز

مجاهد مجازی

عکاس مسلمان

گرا

ریحانه

این راه بینهایت

شیعه والپیپر

سنگر انفرادی یه بچه حزب اللهی

وائل

رویای سما

بصیرت سایبری

فتیان

جنگ نرم

چغک

برنامه گره

آپلودmp3

مرغ هوا

ایست قلبی

حرف های نزدیک

آمیرزا

 

دانشنامه مهدویت

پیوندهای روزانه

مهتد

خاطرات من و چادرم

شاهد بیاورم؟

 

امکانات جانبی

RSS 2.0



دل خوشم با غزلی تازه همینم کافی ست تو مرا باز رساندی به یقینم کافی ست/قانعم بیشتر ازاین چه بخواهم ازتو؟گاه گاهی که تورا خوب ببینم کافی ست/گله ای نیست من و فاصله ها همزادیم گاهی از دور تو را خوب ببینم کافی ست /آسمانی! تو در آن گستره خورشیدی کن من همینقدر که گرم است زمینم کافی ست/من همین قدر که با حال و هوایت گهگاه برگی از باغچه ی شعر بچینم کافی ست/فکرکردن به تو یعنی غزلی شورانگیز که همین شوق مرا خوب ترینم! کافی ست





Powered by WebGozar



ساخت کد موزيک آنلاين

 

 
 

لوگوی دوستان

 

مرجع قالبها و ابزارهای مذهبی
By Ashoora.ir & Blog Skin